Monday, July 23, 2007

خط پایان

و دیگر هیچ راه بازگشتی نیست . دیگر هیچ از من نمانده . من میروم و تو را به خود نشانه میدهم و این پایان نامه است

Sunday, July 22, 2007

چشمانم را که می بندم خود را در صحرایی سوزان میبینم .از دور دور سرابی میبینم که مرا میخواند . تا قدم بر میدارم زمین دهان باز میکند و مرا در خود فرو می برد . دیگر هیچ فریاد رسی نیست و من دیگر مقاومت نمی کنم و خود را به سرنوشت میسپارم . کاش زمین بسته شود و هیچ از من نماند . کاش دیگر کسی در جای پای من پا نگذارد تا من در تاریکی اعماق زمین با آرامش بمیرم . آیا فرشته ای به من میرسد تا مرا از این تاریکی و ظلمت و تنهایی نجات دهد . با خود میگویم کاش نمی آمدم تا زیبایی های صحرا و گرمای عشق را دریابم . آنقدر گرم بود که جان خود را از دست دادم. مرا تاب و تحمل آن نیست . باید دنبال قطره ای آب بروم . حتی آن قطره سالیان سال دیگر بخواهد از ابری از آسمان ببارد زیر آن ابر می ایستم تا رحمت الهی به من برسد که خدا کند برسد و همان یک قطره اکسیر زندگی من خواهد بود . و دیگر هیچ از زندگی نمی خواهم

Saturday, July 7, 2007

راه خاکی

همیشه به خودم می گم چرا یک راه جلوم قرار نمیگیره . یه راه که بتونم به بقیه بفمهونم یک نفر چه احساسی می تونه داشته باشه . یک احساس عجیب یا غیر عادی نه غیر عادی نه . یک احساس شیرین و در عین حال از اون احساس هایی که موقع فکر کردن بهش بغضت امون نفستو می بره و یک قطره اشک گوشه چشمت جمع میشه ولی هیچ وقت نمی افته . شاید اشک فکر میکنه اگر بیفته ارزشش کم میشه نمیدونم ولی اینو میدونم اگه یکی اولی بیوفته دیگه قطره های دیگه از سر آزیر شدن خجالت نمی کشن . به راستی که انسان موجود عجیبیه . راستی یک انسان چطوری میتونه احساسشو طوری بیان کنه که نه فکر اشتباهی دربارش بکنن و نه کاری بکنن که از کاری که کرده پشیمون بشه . تا حالا بهش فکر کردی. هر کدم از ماها یک سنگ صبور برای خودمون داریم و وقتی تنها میشیم تو تاریکی تو یک جای ساکت به خدا پناه میبریم . آروم درد دلمونو می گیم تا فقط خدا بشنوه .من بارها و بارها این کار رو کردم . بارها و بارها از خدا خواستم یک راه تازه جلوم بزاره تا همه چی با خوبی و خوشی به پایان برسه ... ولی بارها و بارها احساساتم به بازی و به سخره گرفته شدن . ولی هنوز شعله یک احساس عجیب رو تو درونم دارم میبینم و گرماش رو حس میکنم . یک الگوی کامل برای من . شاید خودش نخواد ولی من دوست دارم همیشه کنارم باشه. چون همیشه تحولاتی تو درونم ایجاد میکنه .بدون اینکه بدونه تو من تاثیر بسزایی داره و من با تصوراتش زندگی می کنم .هر روز و هر روز به خودش امیدواری میده که حتی یک لحظه صداش رو بشنوه یا ببیندش یا اسمتو صدا بزنه . با این وجود با خاطراتش . با خنده هاش و با تمام خوبی هاش و هر روز و هر روز به این فکر می کنم که من چرا قدرشو ندونستم و چرا باعث شدم تا اون دلگیر بشه . تا اونجایی که خودش دست رد به سینه من زد . من به خاطر این هیچ وقت خودممو نمیبخشم .به یک قطره اشک فکر کن میفهمی چی میگم . بهش خوب فکر کن .

شیشه دل

گاهی وقتها فکر میکنم چرا یک نفر تو این دنیا نیست که آدم رو درک کنه ! چرا همه فقط و فقط به فکر خودشونن ! چرا یکم دورو برشونو نگاه نمیکنن ببینن یک نفر از دور دور ها داره بهش نگاه میکنه و کوچکترین رفتارشو زیر نظر داره . نه از روی قصد و غرض بلکه از روس احساس علاقه ،علاقه به رفتار منش و احساسات یک نفر . بعد باهاش در میان میذاری بدش میاد تو رو مثل کاغذ مچاله میکنه می اندازه دور دیگه حتی اون نگاه قشنگشو هم دیگه بهت نمی اندازه ،دیگه هیچ دلخوشی برای اینکه آروم سرتو بذاری رو بالشت نداری . حلا قضاوت کن تکلیف افرادی که واقعا بخوان یک نفر همیشه در کنارشون باشه و سنگ صبورشون باشه چیه . آیا باید تحقیر بشن ! آیا باید پشت سرشون حرف در بیاد که اون نظر سوء داره ! آیا باید اینقدر غرورشون بشکنه تا دیگه نتونن تو یک کوچه تاریک راه برن ! فقط خدا میدونه اون روزها چقدر بهش سخت میگذره !کاشکی اون روز بارون بیاد . میدونی چرا چون دیگه راحت میتونی گریه کنی و راه بری. دیگه لازم نیست یه گوشه بیافتی چراغ ها رو خاموش کنی و بری تو اتاقت درو قفل کنی و آهسته گریه کنی که کسی نفهمه تا خلوتتو بهم بزنه . دیگه راحت گریه میکنی و وقتی بارون با اشکات قاطی میشه هیچکس فکر نمی کنه چی شده و تمام تقصیر ها رو میندازی به گردن بارون و هوای سرد .
تو اون زمان تو اون موقع یک نفر رو میخوای ببینی . اون نفری رو که باعث سرازیر شدن اشکهات شده . باهاش صحبت کنی و ازش برای این کارش جواب بخوای . ولی اگه اون نیاد چی؟! به چه کسی میتونی جز خدا پناه ببری ! اونوقت به خدا میگی خدایا مگه از من خطایی سرزده که امتحان دارم پس میدم . خوب حالا که دارم امتحان پس می دم چرا اینقدر سخت . تو که میدونی از پسش بر نمیام . پس چرا !؟
اینقدر بدم میاد درحالی که تو دلت آشوبی درست شده خودتو خوشحال نشون بدی برای چیزی که نداری !
اونوقت با خودت عهدی میبندی که نمیتونی بهش عمل کنی . عهد میبندی دیگه نذاری کسی شیشه ی دلت رو بشکنه . یا اگر شکست دیگه شیشه جدیدی براش نمیذاری . شاید سرمای بیرون تنتو بلرزونه ولی ترجیح میدی از سرما بمیری تا اینگه گرمای خونت و گرمای عشقتو ازت بگیرن .
دوستام بهم میگن غمهات رو رو شن بنویس تا باد اونا رو ببره و لی اگه غم نباشه شادی معنا پیدا نمیکنه . اگه هم پیدا کنه یک شادی لحظه ای و مجازیه که خودت به خودت تلقین کردی .
وقتی میبینی دیگه هیچ راهی برات نمونده و عشقتو داری از دست میدی زمان سوختنو هیچ نگفتن یر میرسه . اونوقت به خیال خودت براش آرزوی خوشبختی می کنی و به خودت میگی این نشد یکی دیگه ولی اینا همش یک تلقین به خوده . تو اگه حتی یک نفر دیگه رو هم پیدا کنی باز هم هیچ وقت کسی رو که آتش عشق رو بهت نشون داد نمیتونی از یاد ببری و همیشه ی همیشه تو ذهنت قلبت و روحته ، حتی اگه خودت نخوای .

احساسات سرکوب شده

گاهی وقت ها فکر می کنم چرا یک نفر اونقدر به یک نفر وابسته میشه که تمایلاتش تمایلات اون باشه یا بر خلاف تمام بی توجهی ها و تمام بی محلی ها و تمام مسائل دیگه ای که میتونه یک آدمو از احساس زیبای عشق محروم کنه باز هم هر روز و هر شب به فکر اون باشه . هر شب آرزو کنه که خواب اونو ببینه . تو خیالش تصور کنه که دستش رو گرفته و تو یک جنگل زیر نم نم بارون قدم میزنه . یا حتی به خودش تلقین کنه که چیزی رو که از دست داده هنوز داره و هر روز باهاش صحبت میکنه و هر روز که از خواب بیدار میشه منتظرشنیدن صدای قشنگشه . وقتی میگن معجزه عشق چیز واقعا عجیبیه دروغ نگفتن . شاید تو بتونی به زبون بیاری که از کسی که دوست داری بدت میاد یا ازش نفرت داری یا حتی بهش بگی دیگه تمایلی به دیدنش نداری ولی وقتی یک لحظه مراجعه کنی به قلبت میبینی که تمام اون ابراز تنفر ها تمام اون بدی ها فقط و فقط از یک چیز ناشی میشه . اون چیز میتونه احساس حسادت به یک نفر دیگه باشه که با محبوبت رابطه داره( منظورم اینه که مثلا به خودت بگی چرا به اندازه دیگران منو دوست نداره ؟؟!!) یا میتونه عدم اعتماد به خودت باشه که مبادا روزی جایی کاری کردی که اون دیده و همون باعث شکرآب شدن رابطتون شده یا میتونه یک عکس العمل در مورد کارهایی باشه که طرف مقابلت خواسته یا ناخواسته درگیرش شده یا یک عکس العمل و جواب نسبت به تمام بی محلی ها و و تمام نادیده گرفتن ها توسط اون باشه یا خیلی چیزای دیگه
خوب چه احساسی بهت دست میده . احساس نمیکنی که همه عالم و آدم دست به دست هم دادن که یک بازی مسخره باهات بکنن .اونوقته که کاری بجز عکس العمل های غیر منطقی میکنی باهمه پر خاشگر میشی و کارت فقط و فقط گریه کردنهو پشیمونی برای رفتار ناخواستت با دیگران و بس . چون کاری از دستت دیگه برنمیاد .
چرا وقتی میخوای با یک نفر رابطه داشته باشی تا باهاش صحبت کنی و اون حرف هات رو بشنوه اون رو زود از دست می دی ؟ این امتحان خداست ؟ اگه امتحان نیست چیه . میدونی اگه یک نفر رو اینطوری از دست بدی چی میشه .دیگه اعتماد به هیچ نفر نداری . گوشه گیر و منزوی میشی . تنها کاری که میتونی بکنی پناه بردن به خداست و صبر و صبرو صبر .