چشمانم را که می بندم خود را در صحرایی سوزان میبینم .از دور دور سرابی میبینم که مرا میخواند . تا قدم بر میدارم زمین دهان باز میکند و مرا در خود فرو می برد . دیگر هیچ فریاد رسی نیست و من دیگر مقاومت نمی کنم و خود را به سرنوشت میسپارم . کاش زمین بسته شود و هیچ از من نماند . کاش دیگر کسی در جای پای من پا نگذارد تا من در تاریکی اعماق زمین با آرامش بمیرم . آیا فرشته ای به من میرسد تا مرا از این تاریکی و ظلمت و تنهایی نجات دهد . با خود میگویم کاش نمی آمدم تا زیبایی های صحرا و گرمای عشق را دریابم . آنقدر گرم بود که جان خود را از دست دادم. مرا تاب و تحمل آن نیست . باید دنبال قطره ای آب بروم . حتی آن قطره سالیان سال دیگر بخواهد از ابری از آسمان ببارد زیر آن ابر می ایستم تا رحمت الهی به من برسد که خدا کند برسد و همان یک قطره اکسیر زندگی من خواهد بود . و دیگر هیچ از زندگی نمی خواهم
Sunday, July 22, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment